من سرم توی کار خودم بود ....

بعد یه روز یه نفر رو دیدم ....
اون این شکلی بود .
ما اوقات خوبی با هم داشتیم ....
من یه کادو مثل این بهش دادم
وقتی اون هدیه من رو پذیرفت ، من اینجوری شدم!
ما تقریبا همه شب ها ، با هم گفت و گو می کردیم ....
و این وضع من توی اداره بود ....
وقتی همکارام من و دوستم رو دیدند، اینجوری نگاه می کردند ....
و من اینجوری بهشون جواب می دادم ....
اما روز والنتاین ، اون یک گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه..
و من اینجوری بودم ....
بعدش اینجوری شدم ....
حساس من اینجوری بود ....
بعد اینجوری شدم …
بله .. آخرش به این حال و روز افتادم …
پدر عاشقی بسوزه !
:: بازدید از این مطلب : 795
|
امتیاز مطلب : 320
|
تعداد امتیازدهندگان : 70
|
مجموع امتیاز : 70